
در باب خودکشی
(آرتور شوپنهاور )
(1) مقدمه
متعلقات وملحقات ( Parerga and Paralipomena) که در سال 1851 منتشر شده است پرخوانندهترین کتاب آرتور شوپنهاور فیلسوف آلمانی معروف سدههای هجدهم و نوزدهم آلمان است. این اثر - همان طور که میدانیم - مهمترین کتاب شوپنهاور نیست. او کتابی دارد دورانساز با نام جهان همچون اراده و تصور که او اولین بار در سال 1818 منتشر کرده کتابی که ویراست دیگری هم دارد که شوپنهاور در سال 1844 آن را منتشر کرد. در این میان، شاید پرخوانندهترین بخش کتاب حجیم متعلقات و ملحقات قسمت در باب حکمت زندگی باشد که به صورت مستقل هم به پارسی هم ترجمه شده ( به وسیلۀ محمد مبشری) و بسیار هم خواننده شده است. کتاب رویههای فلسفۀ رواقی مهمی را از آن خود میکند. خود کتاب متعلقات و ملحقات هم با ترجمۀ رضا ولی یاری از سوی نشر مرکز جامۀ نشر به زبان فارسی پوشیده است. کتاب که مجموعهای از جستارها و مقالات و گزیدهگوییها و رسالههای گوناگون فلسفی است به یک معنا تکمیل کننده کتاب جهان همچون اراده و تصور است. همان طور که گفتم در باب حکمت زندگی یکی از رسالههای این اثر دو جلدی است. متعلقات و ملحقات زبانی سلیس و مضامینی کاربردی دارد و همین باعث به شهرت رساندن او شد. توضیح بدهم که Parerga در یونانی به اموری اشاره میشوند که در کنار کارهایی اصلی وجود دارند. مترجم فارسی این مفهوم را بخ متعلقات ترجمه کرده است. Paralipomena هم در یونانی به اموری گفته میشوند که به اموری اصلی میجسند که ترجمه ملحقات میتواند معادل خوبی برای آن باشد. کتاب مضامین متنوع چون سرشت فلسفه، هنر، ادبیات، نوشتن، دین و خرافه و روانشناسی سرشت انسان را در بر میگیرد. من میخواستم رسالهای دیگر را از این مجموعه در مورد کتاب معرفی کنم و به بحث بگذارم اما به جهت رخدادهایی که در چند روز اخیر در کشورمان شاهده بودیم سعی میکنم گزارشی مختصر از جستار «در باب خودکشی» از این کتاب را عرضه کنم.
(2) جستار «در باب خودکشی»
جستار «در باب خودکشی» چالشی است با بسیاری از سنتهای فلسفی و دینی و معنوی که خودکشی را محکوم میکنند. او در جستار خویش خودکشی را ترویج نمیکند اما دلیلی علیه خودکشی هم اقامه نمیکند. قصدش آن است که نگاهی عینی به این مسئله جدا از حسن و قبح آن داشته باشد و آن از از منظر فلسفه اش و نقطۀ محوری آن که خواست یا ارادۀ زندگی است به بحث بگذارد. از نگاه شوپنهاور سایقه و نیروی اصلی فلسفی هستی اراده است؛ یک نیروی کور و کر که خودش را به شکل خواست و نیاز و رنج نشان میدهد. حرف اصلی شوپنهاور این است که خودکشی علیه این ارادۀ معطوف به زندگی نیست. خودکشی به نظر وی علیه این اراده نیست بلکه علیه شرایطی است که فرد را احاطه کرده است. از این منظر، خودکشی خود ارادهای است علیه شرایطی مشخص. در این بستر، خودکشی یک دلیل اصلی دارد و آن رنج است و نه مسایل فلسفی. بدین گونه است که شوپنهاور دیدگاههای مسیحی و کانتی در مورد خودکشی را که آن را ناشی از ترس میداند رد میکند. معتقد است اگر خودکشی را ناشی از ترس بدانیم فهمی ناقص از درد و رنج را نشان دادهایم. اگر هم آن را گناه بدانیم از بحثهای عقلی و فلسفی دور شدهایم و خودم را در دامن امر و نهیهای بیوجه گرفتار کردهایم. او این نکتۀ کانت را هم که خودکشی انسان را هدف نمیبیند و وسیله میبیند بحثی بهکلی بیربط با درد و رنج انسانی و ناآگاهی از آن ارزیابی میکند. این ایده را هم که ما باید برای بشریت و جمع زندگی کنیم امری غیرمنطقی میداند و آن را هم نابینا نسبت به درد و رنج انسانی ارزیابی میکند. در انتها هم خودکشی را یک انتخاب شخصی میداند هرچند که به نظر او این هم راهی برای جواب به درد و رنج انسانی نیست. به نظر وی، این حق انسانها است که تصمیم بگیرند به زندگی ادامه بدهند یا ادامه ندهند خودکشی راه حلی دائمی و جدی برای مسئلۀ رنج نیست. او اشاره دارد که ارادۀ معطوف به زندگی که با درد و رنج همراه است خود را به اشکالی دیگر به ما نشان میدهد و از این لحاظ راهحلی فلسفی برای مسالۀ درد و رنج نیست. خلاصه کنم که شوپنهاور خودکشی را یک جواب قابل فهم برای مسالۀ رنج به حساب میآورد و نه یک سقوط اخلاقی. با این همه راه حل در فرار از این صورت هستی نیست بلکه در مدیریت و کنترل خواستها و نیازها که اساس رنجند و فراتر رفتن به سوی معنایی ژرفتر از اراده ریشه دارد.
(3) مؤخره
به برخی نکات اشاره میکنم که تصور میکنم میتوانند به ما کمک کنند فهمی بهتر از جستار جالب آرتور شوپنهاور داشته باشیم.
اول آنکه به نظرم همین جستار کوتاه بهخوبی میتواند شیوۀ اصلی فلسفهورزی را نشان دهد: بیان دقیق موضوع خود و نقد مواضع مخالف، شجاعت در بیان نظرات، نترسیدن از اسامی و مکاتب و ادیان، توجه به سازگاری میان اجزای نظریۀ خود بهخصوص با یکی از مهمترین دستاوردهای فلسفی او که همان جهان همچون اراده و تصور باشد در این جستار بهخوبی عیان هستند. با این همه، به نظرم او ویژگیای دارد که حتی در بین فیلسوفان برجسته هم قاعده نیست و آن احاطه کمنظیر نه تنها به تاریخ فلسفه بلکه به تاریخ فکر و البته استفاده درست و به جا از آنها برای مدلل کردن اندیشههای خود. این نکات هم در جستار خودکشی او به وفور به چشم می خورد.
دوم اهمیتی وافری است که شوپنهاور به آزادیهای فردی انسان میدهد. این اهمیت را ما میتوانیم در مورد صحبت از وضعیتهای مرزی پیچیدهای چون خودکشی که یکی از پرمناقشهبرانگیزترینشان است ببینیم. او انسان را خودآیین در نظر میگیرد و از این منظر او برای بسیاری از مکتبهای فلسفی سدههای نوزدهم و بیستم یک متفکر پیشرو و قابل احترام است. فراموش نکنیم شوپنهاور بر شانۀ علولانی چون سنکا و همچنین اندیشههای هندویسسم ایستاده است که دید منفیای نسبت به خودکشی ندارند و معتقدند در شرایطی خاص پایان دادن به زندگی بر ادامۀ آن مرجح است. چهار چهرۀ معروف رواقی یعنی زنون کیتیومی، کلینتوس، سنکا و کاتوی جوان خودکشی کردهاند. به نظرم اینجا هم یکی از شباهتهای مهم اندیشههای شوپنهاور به دیدگاههای رواقی مشاهده میشود.
سوم. شوپنهاور میگوید خودکشی اراده را نابود نمیکند، بلکه فقط «ظهور فردی» آن را از میان برمیبرد. از این جهت تصور میکند که یک ادعای فلسفی علیه خودکشی - و نه استدلالی دینی - ارایه کرده است. با این همه، تعریف او از مفهوم «ارادهٔ کور جهانشمول» مبهم است. روشن نیست چرا حذف فرد نباید بر «اراده» به عنوان کل تأثیر بگذارد.
چهارم اینکه شوپنهاور بهجد از تحلیلهای روانشناختی نسبت به خودکشی دور است. ما میدانیم که بخش زیادی از رفتارهای خودکشی ناشی از افسردگی، اختلالات خلقی، یا بحرانهای روانشناختی است. این امری است که او نمیتواند ببنید.
پنجم. شوپنهاور برخلاف کانت، خودکشی را از منظر اخلاقی بد نمیداند، اما در عین حال آن را راهحل نمیپندارد. او از یکسو حق فرد برای پایاندادن به زندگی را میپذیرد، اما از سوی دیگر با اشارات متافیزیکی این عمل را بیفایده معرفی میکند. این میتواند موضعی دوگانه و مبهم تلقی شود.
ششم. آنکه همه با دیدگاههای غیرجمعگرایانۀ شوپنهاور آشنا هستیم. او بهکلی خاستگاه و نتایج اجتماعی خودکشی را نادیده میگیرد. این نکتهای است که مدنظر ارسطو قرار دارد و خود شوپنهاور هم در جستار خود بدان اشاره کرده است.
هفتم اینکه تناقض میان بدبینی رادیکال او و استدلال علیه خودکشی وجود دارد. شوپنهاور جهان را «بدترین جهان ممکن» میداند و رنج را اصل حاکم بر هستی معرفی میکند. حال میتوان پرسید اگر جهان شرّ و رنج نابود شدنی است، چرا خروج از آن (خودکشی) را محکوم میکند؟ به معنای دیگر میتوان گفت که بدبینیاش پیامد منطقی خود را دنبال نمیکند یا به تعبیر دیگر، در برابر سنت اخلاقی دینی ناخودآگاه عقبنشینی کرده است.